تبليغاتX
جویا

۷۸۶

فکر اینکه چن روز دیگه نمایشگاه کتابه بدجوری قند ته دلم آب می کنه. اما وقتی یادم میاد که نمایشگاه توی خونه ی خودش برگزار نمیشه و از پارسال به زور فرستادنش مصلی بد جوری می خوره توی حالم. من چقدر با ین مجموعه ی بی درو پیکر که 100 تا در داره و 1000 ساله که داره ساخته میشه و هنوز نیمه کارس غریبه ام. ضمن اینکه اون عظمتی که نمایشگاه کتاب سالهای قبل از پارسال توی ذهنم داشت با نمایشگاه پارسال که یه گند اساسی بود کاملاً در هم شکست. یادتونه نمایشگاه پارسال فقط یه سالن داشت؟ البته یه سالن هم مخصوص کلاه برداران کانون فرهنگی آموزش و آیندگان و قلم چی و هزار کوفت دیگه بود. کاش نمایشگاه به سر جاش بر می گشت.

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 10:47 |
۷۸۶

کیانوش معتقدی رو توی یه سفر یه روزه دیدم. به نظرم یه پسر مودب و با شخصیت اومد که با یه دوربین که از دوستش قرض گرفته بود دنبال سوژه عکاسی می گشت.بعد که بیشتر با هم صحبت کردیم دیدم کرج متالوژی می خونه و کلی هنرمنده. امروز ییهو یادش افتادم.اما هرچی سرچ کردم وبسایتشو پیدا نکردم.البته یه چیزایی بود ولی نه وبسایت رسمیش. نمی دونم چه جوری میشه پیداش کرد.

 

پ.ن : آدرسشو پیدا کردم   :      motaghedi.com

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 12:18 |

۸۷۶

حقیقت مطلب اینه که یه مدتی اصلن حس نوشتن نبود. ضمن اینکه کیبورد من برچسب فارسی نداره. چند باری یه چیزایی نوشتم اما به دلم ننشست و لاگ نکردم. الانم اومدم تایپ کنم دیدم نمیشه و با ماژیک روی کیبردم حروف فارسی رو نوشتم و خودمو راحت کردم. الان کیبردم شکل کریهی پیدا کرده.

توی این مدت مامان اینا از مکه اومدن. بهمن ماه بد ترین ماه زندگیم بود.بگذریم. محرم و صفرم گذشت. بعد از محرم رفتیم به ملاقات بانوی سالخورده که کار زیبایی بود و کلی حال کردیم. شلوغی شب عید امسال بد جوری من یکی رو اذیت کرد. شب چهار شنبه سوری همه خونه ی مامان اینا جمع بودن ولی ما به دلایلی نرفتیم .بچه ها خیلی ازم دلخور شدن. اما این یه نوع اعلام اعتراض خاموش بودبه برخی مسایل.بعد از چند سال بلخره عید رفتم مسافرت. البته همراه منزل (یعنی عیال (یعنی زنم(یعنی فرشته خانم))) رفتیم تبریز . خیلی از شهر خوشمون اومد. مردم خوبی هم داره. حالا  بعدن چند تا از عکسامونو هم برای نشان دادن تبحرم در عکاسی میذارم. خیلی دوست داشتم عیدیه برم شمال اما نشد. ایشالا سال دیگه.از روز هفتم فروردینم مث بچه ی آدم پاشدم اومدم سر کارم. خیلی این روزا سردر گمم. خیلی حس بدیه که ببینی 30 سالت شده و تنها کار مفید زندگیت این بوده که ازدواج کردی که این گوه رو هر کسی میتونه بخوره. البته یه دوستی میگفت ازدواج یه گوهیه که بلخره باید خورد پس چه بهتر که تا جوونی و معدت میتونه هضمش کنه این گوه رو بخوری چون هر چی سنت بره بالاتر احتمال اینکه بعد از خوردنش به ترتر بیفتی بیشتر میشه. میخام یه کلاسی چیزی برم یه چیزی یاد بگیرم اما این شرکت لعنتی مارو گذاشته سر کار . آخه میخام اگه بشه هزینه ی کلاسو بکنم توی پاچه ی شرکت بخاطر همین همینطور یه لنگه پا موندم. الان پول ندارم هیچ کلاسی برم وگرنه دلو به دریا میزدم و از جیب مبارک شهریه ی کلاس رو می دادم و میرفت پی کارش. این ماشین لعنتی شب عیدی 600000 تومن خرج گذاشت روی دستمون. تازه 400000 تومن دیگه هم خرج داره. خلاصه جیش کرد به اعصابمون و برنامه هامون.(رو به ماشین:) لامروت! میخاستم دوچرخه بخرم. یه کاری بکنم یه گوهی بشم.الانم وخت خراب شدن بود؟؟؟؟

 خیلی دوست دارم یه دوره ی فارکس برم. ام سی اس ای هم که از خیلی قبل میخام برم خسته شدم از بسکه این دو تا همکار بیسواد من (بعد از کلاسی که به خرج شرکت رفتن) نشستن در مورد مسایل شبکه با هم تبادل نظر کردن و من مث بز سر تکون دادم. به قول معروف برای یاد گرفتن هیچ وقت دیر نیست منم میخام یه چیزایی یاد بگیرم. ولی خیلی داغونم الان.

ولی اینجوری هم بد نیستا . یه پست میزنی 6 ماهو جمش میکنی.

آهان راستی من توی انتخابات شرکت نکردم. نمیدونم چرا ولی اینجوری شد دیگه.

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 15:36 |