تبليغاتX
جویا
۷۸۶

من نمی دونم چرا هرچی این برنامه های تلویزیونو نگاه میکنم دلم برای مردم غزه  (یا به قول گولی ساده لوح و احمق غزوه!)نمی سوزه. هرچی این تلویزیون جام غم تلاش میکنه خود شو به درو دیوار میزنه و جر واجر میکنه و ماتحتش رو از هم میدره من ککم هم نمی گزه! همونطوری که مردن مردم عراق برام بی اهمیته! مگه مردن ما ها برای اونا مهمه؟ مگه کسی غیر از اینا بودن که با ما جنگیدن؟ همین عراقیا و فلسطینیا و صد تا ملیت دیگه. مگه کودکی ما رو با توپ و تفنگ به گند نکشیدن؟ چرا باید دلم بسوزه؟ تازه خوشحال هم می شم. این حرف هم که این شیعیان عراق نبودن که با ما جنگیدن یه زر ( یا ضر؟!  یا ذر ؟!  یا ظر؟!!!!) مفته. به نظر من این عراق بود  که با ما جنگید نه صدام.  و مسخره تر از همه اینه که کسانی که الان در غزه مثل گوشت چرخ کرده شدن ( از گفتن این اصطلاح در باره ی اونا مث شیطان دلم غنج میره و خون از دندونام میچکه) پیروان همونایی هستن که در مقابل امام حسین ایستادن. بعد توی این سیمای ما هر روز دارن تبلیغ می کنن که غزه شده کرب و بلا مهدی بیا مهدی بیا! عجبا! حیرتا! چند روزه هرچی فکر می کنم که ببینم چطور میشه همچین چیزی ، راه به جایی نمی برم. آخه این فلسطینیا که خودشون پیرو یزید و معاویه و توی سپاه عمر سعدن. پس امام زمان بیاد در دفاع از اونا با کی بجنگه؟ امام حسین؟ اگه با یهودیا هم بجنگه که در جبهه مقابل فلسطین هستند یه جورایی یهودیا یا همون اسراییلی ها  با امام حسین توی یه جبهه قرار میگیرن. خلاصه آقایان امام زمان رو به جنگ با امام حسین دعوت میکنن.

هیچ رقمه جور نمیشه.

بدون خیار شور نمیشه.

آره

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 14:11 |
۷۸۶

هوا خیلی بده!

نفس کشیدن سخته.

سخت و مرگبار!

.

.

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است.

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 10:23 |
۷۸۶

توبدانی آسمانم را

نه ابری جز به رویای تو آکنده

چه خواهی کرد ؟

.

.

.

هان؟

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت 17:11 |
786

من نمی فهمم بالاخره ما مسلمونیم؟ ایرانی هستیم؟ مسلمان ایرانی؟ ایرانی مسلمان؟ ملی؟ مذهبی؟ ملی مذهبی؟!

روز عید غدیر به یکی از دوستان تبریک گفتم. جواب داد.خیلی جالب بود. نوشته بود عید خودتان مبارک عید ما نوروز است. حجم دودی که از سر من بلند میشد را حدس بزنید. ( ناگفته نماند که این دوست عزیز فردی متجدد! اهل ساز و آواز است و صد البته مسلمان. مسیحی نیستا! زرتشتی نیستا! مسلمونه . حتی سنی هم نیست! ) و بعد از چند روزی همین دوست از عید غدیر به عنوان عید اعراب یاد میکرد. ( با از اون ژست های عرب ستیزی ایرانیستی) 

همین دوست شفیق  به همراه برخی دیگر از دوستان امروز پیشاپیش یلدا رو به من + خانواده محترم تبریک گفته! 

از زمان دریافت sms ایشون هرچی این مغز فندقی رو توی این کله سه منی به در و دیوار میزنم  نمی فهمم رسیدن بلند ترین شب سال تبریک گفتن داره؟  در شب یلدا اتفاق خاصی می افته؟ درسته مردم ما برای این شب از قدیم رسومی داشتن اما من فلسفه تبریکشو نمی فهمم. انگار بگیم  11 سپتامبر مبارک. نمیدونم به نظرم احمقانه س. اینم به نظر من از همون ژست هاست که مثلا ما خیلی ایرانی  هستیم. 

یه ضرب المثل انگلیسی میگه در هرچیز میانه رو باش حتی در میانه روی. بابا یه کم آدم باشیم دیگه!

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 18:57 |
۷۸۶

چگونه شرح دهم لحظه لحظهء خود را

برای   اینهمه   ناباور    خیال    پرست

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه هجدهم تیر 1387 و ساعت 10:3 |

۷۸۶

فکر اینکه چن روز دیگه نمایشگاه کتابه بدجوری قند ته دلم آب می کنه. اما وقتی یادم میاد که نمایشگاه توی خونه ی خودش برگزار نمیشه و از پارسال به زور فرستادنش مصلی بد جوری می خوره توی حالم. من چقدر با ین مجموعه ی بی درو پیکر که 100 تا در داره و 1000 ساله که داره ساخته میشه و هنوز نیمه کارس غریبه ام. ضمن اینکه اون عظمتی که نمایشگاه کتاب سالهای قبل از پارسال توی ذهنم داشت با نمایشگاه پارسال که یه گند اساسی بود کاملاً در هم شکست. یادتونه نمایشگاه پارسال فقط یه سالن داشت؟ البته یه سالن هم مخصوص کلاه برداران کانون فرهنگی آموزش و آیندگان و قلم چی و هزار کوفت دیگه بود. کاش نمایشگاه به سر جاش بر می گشت.

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه سی و یکم فروردین 1387 و ساعت 10:47 |
۷۸۶

کیانوش معتقدی رو توی یه سفر یه روزه دیدم. به نظرم یه پسر مودب و با شخصیت اومد که با یه دوربین که از دوستش قرض گرفته بود دنبال سوژه عکاسی می گشت.بعد که بیشتر با هم صحبت کردیم دیدم کرج متالوژی می خونه و کلی هنرمنده. امروز ییهو یادش افتادم.اما هرچی سرچ کردم وبسایتشو پیدا نکردم.البته یه چیزایی بود ولی نه وبسایت رسمیش. نمی دونم چه جوری میشه پیداش کرد.

 

پ.ن : آدرسشو پیدا کردم   :      motaghedi.com

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 12:18 |

۸۷۶

حقیقت مطلب اینه که یه مدتی اصلن حس نوشتن نبود. ضمن اینکه کیبورد من برچسب فارسی نداره. چند باری یه چیزایی نوشتم اما به دلم ننشست و لاگ نکردم. الانم اومدم تایپ کنم دیدم نمیشه و با ماژیک روی کیبردم حروف فارسی رو نوشتم و خودمو راحت کردم. الان کیبردم شکل کریهی پیدا کرده.

توی این مدت مامان اینا از مکه اومدن. بهمن ماه بد ترین ماه زندگیم بود.بگذریم. محرم و صفرم گذشت. بعد از محرم رفتیم به ملاقات بانوی سالخورده که کار زیبایی بود و کلی حال کردیم. شلوغی شب عید امسال بد جوری من یکی رو اذیت کرد. شب چهار شنبه سوری همه خونه ی مامان اینا جمع بودن ولی ما به دلایلی نرفتیم .بچه ها خیلی ازم دلخور شدن. اما این یه نوع اعلام اعتراض خاموش بودبه برخی مسایل.بعد از چند سال بلخره عید رفتم مسافرت. البته همراه منزل (یعنی عیال (یعنی زنم(یعنی فرشته خانم))) رفتیم تبریز . خیلی از شهر خوشمون اومد. مردم خوبی هم داره. حالا  بعدن چند تا از عکسامونو هم برای نشان دادن تبحرم در عکاسی میذارم. خیلی دوست داشتم عیدیه برم شمال اما نشد. ایشالا سال دیگه.از روز هفتم فروردینم مث بچه ی آدم پاشدم اومدم سر کارم. خیلی این روزا سردر گمم. خیلی حس بدیه که ببینی 30 سالت شده و تنها کار مفید زندگیت این بوده که ازدواج کردی که این گوه رو هر کسی میتونه بخوره. البته یه دوستی میگفت ازدواج یه گوهیه که بلخره باید خورد پس چه بهتر که تا جوونی و معدت میتونه هضمش کنه این گوه رو بخوری چون هر چی سنت بره بالاتر احتمال اینکه بعد از خوردنش به ترتر بیفتی بیشتر میشه. میخام یه کلاسی چیزی برم یه چیزی یاد بگیرم اما این شرکت لعنتی مارو گذاشته سر کار . آخه میخام اگه بشه هزینه ی کلاسو بکنم توی پاچه ی شرکت بخاطر همین همینطور یه لنگه پا موندم. الان پول ندارم هیچ کلاسی برم وگرنه دلو به دریا میزدم و از جیب مبارک شهریه ی کلاس رو می دادم و میرفت پی کارش. این ماشین لعنتی شب عیدی 600000 تومن خرج گذاشت روی دستمون. تازه 400000 تومن دیگه هم خرج داره. خلاصه جیش کرد به اعصابمون و برنامه هامون.(رو به ماشین:) لامروت! میخاستم دوچرخه بخرم. یه کاری بکنم یه گوهی بشم.الانم وخت خراب شدن بود؟؟؟؟

 خیلی دوست دارم یه دوره ی فارکس برم. ام سی اس ای هم که از خیلی قبل میخام برم خسته شدم از بسکه این دو تا همکار بیسواد من (بعد از کلاسی که به خرج شرکت رفتن) نشستن در مورد مسایل شبکه با هم تبادل نظر کردن و من مث بز سر تکون دادم. به قول معروف برای یاد گرفتن هیچ وقت دیر نیست منم میخام یه چیزایی یاد بگیرم. ولی خیلی داغونم الان.

ولی اینجوری هم بد نیستا . یه پست میزنی 6 ماهو جمش میکنی.

آهان راستی من توی انتخابات شرکت نکردم. نمیدونم چرا ولی اینجوری شد دیگه.

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت 15:36 |
۷۸۶

این مطلبواینحاخوندم. زیباست.

الهي قلبي محجوب............خدايا قلبم له است
و نفسي معيوب ...............وخودم هم كه داغونم
وعقلي مغلوب..................و عقلم پاره سنگ بر مي دارد
وهوايي غالب...................و هوس بر من سواره
و طاعتي قليل .................وخيلي كم به حرفت گوش دادم
و معصيتي كثير.................ودر عوض گند زياد زدم
و لساني مقر بالذنوب.........وخودم دارم مي گم که غلط کردم
فكيف حيلتي....................تو بگو چه گلی به سرم بگیرم
يا ستار العيوب..................اي خدايي كه گندهاي من را لاپوشاني ميكني
ويا كاشف الكروب...............و حلال مشكلاتي
اغفر ذنوبي كلها................شتر ديدي نديدي
بحرمة محمد وال محمد.......به گل روي حضرت محمدص وخانواده نازنينش

يا غفار يا غفار يا غفار.........خیلی باحالی خیلی باحالي خیلی باحالی

+ نوشته شده توسط سعید در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 12:29 |
۷۸۶

۱- امشب مامان اینا رفتن مکه. توی فرودگاه حسابی خراب بودم. همون حس و حالی رو داشتم که موقع برگشتن از مکه داشتم. همیشه آدما بعد از از دست رفتن فرصت ها بیدار میشن! بعد آرزو می کنن که یه فرصت دیگه دست بده. اگرم فرصت دیگه ای مهیا بشه بازم خواب می مونن!

۲- آی چه حالی داره وقتی توی اون لباس ساده هستی و لبیک میگی . میگی خدایا گفتی بیا ، من دارم میام.

۳- بغض و اشک و آه حسرت....

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 23:38 |